![]() |
![]() |
|
|
ناگهان صداي زنگ تلفن به گوش رسيد و صداي مادر که ميگفت.من ميدانم شما قصد مزاحمت
نداريد . ولي من اجازه ندارم اين کار را بکنم و سر انجام مادر در مقابل آن شخص تسليم شد و گفت به خاطر اينکه قول داديد که ديگر سارا را فراموش کنيد فقط همين يک بار را به شما اجازه ميدهم که حرفهاي آخرتان را به هم بزنيد ولي اگر پدرش بفهمد خون به پا ميکند .هنگامي که مادر وارد اتاق شد مشاهده کرد که سارا با دستان لرزان خويش آرام بر زمين چنگ ميزند . گويي در لحظه هاي آخر مي خواست روح را در تن خويش حفظ کند و مادر با ديدن دختر نيمه جانش در وسط اتاق و رگه خوني که از گوشه لبان او سرازير شده بود جيغي کشيد و گوشي از دستش افتاد و صداي مردي به گوش رسيد که ميگفت : سارا من رو ببخش… مادر دخترش را در آغوش کشيد گويي سارا در آغوش مادر ديگر نمي خواست دست به سوي ليوان آب دراز کند بر روي زمين چنگ بزند و فرياد کند زيرا آن همه بي قراري به آرامشي لذت
بخش تبديل شده بود هنگامي که سارا را به بيمارستان رساندند او در حالت کما بود روزها سپري
شد وهيچ پيشرفتي در حال سارا ديده نميشد و مادر نيز هر روز طراوت و شادابي اش را ازدست مي داد و پدر سعي ميکرد خشم از کار سارا و رنج از دست دادن فرزند را پنهان کند. مادر ورق کاغذي به دست پدر داد و گفت اين را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن آن متوجه شد که سارا و پوريا با هم قرار گذاشتند خود کشي کنند براي همين با منزل پوريا تماس گرفت ولي هيچکس جواب نداد با اين فکر که شايد براي پوريا اتفاقي افتاده باشد تصميم گرفت سری به آنجا بزند هر چه زنگ زد کسي جواب نداد زن همسايه با ديدن آقاي يگانه گفت . سلام آقاي يگانه ديروز آقا پوريا و دوستانش اينجا رو تخليه کردند .پدر متوجه شد تنها دخترش در سراب مرگ به سر ميبرد و پوريا به او بي وفايي کرده و حالش خوب است. پدر توان حرکت را از دست داده بود و با گرفتن ديوار تعادل خود را حفظ ميکرد نميدانست چه بايد بکند سارا در چند قدمي مرگ قرار داشت و حال پوريا .... آقاي يگانه مرتب خدا را صدا ميزد و ميگفت من اشتباه کردم. خدايا سارا را به من باز گردان. فکر انتقام مدام او را عذاب مي داد ولي هر دم صداي سارا همچون ندايي در گوشش طنين انداز بود
ميگفت پدر من پوريا را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر آسيبي به او برسد من خواهم مرد. دکتر به سمت مادر که قران کوچکي در دست خود نگه داشته بود و قرائت ميکرد و پدر که سرش را در ميان دستانش گرفته بود نزديک شد و گفت متاسفم خانم و آقا ما هر کاري که ميتوانستيم کرديم. مادر در کنار جسد بي جان سارا با صداي لرزان گفت سارا جان دختر خوشگلم . ولي هيچ جوابي از او نشنيد دست سارا را در دستان خود گرفت و بوسيد ولي همچنان سرد سرد بود. مادر به پدر سارا نگاهي کرد و او را در ميان چهار چوب در يافت که آرام اشک مي ريخت گوئي جرآت نزديک شدن به صحنه اي که در مقابلش بود را نداشت و به او گفت بيا چرا ميترسي دسته گل توست بيا
که امروز تو دو نفر را با غرور و خودخواهي ات کشتي. سر انجام روز بعد خاک پيکر نحيف سارا را به آغوش کشيد و دخترک زيبا را از ديد همه پنهان کرد . همه سعي داشتند براي سارا طلب مغفرت و آمرزش کنند و برايش ميگريستند جز مادر که مي خنديد و مي گفت چرا گريه ميکنيد . سارا عروس شده شگون ندارد ، بخنديد. و با اين گفتار داغ اطرافيان را بيشتر ميکرد پدر متعصب که خود را مقصر اصلي ميدانست در کنار سراي ابدي سارا نشسته بود و بي آنکه اشک بريزد به خاکي که او را از فرزندش جدا کرد زير لب آرام لعنت مي فرستاد . پدر به دليل شوک عصبي وارد به مادر و حالت غير طبيعي اش مدتي او را در بيمارستان رواني بستري کرد تا حالش بهبود يابد و خود نيز تنهايي اش را با سر گرم کردن با وسايل اتاق سارا سپري ميکرد و شب ها نيز روي رختخواب سارا چمهايش را مي بست گويي فضاي اتاق هنوز مملو از بوي دخترش سارا بود و گهگاهي نيز از پنجره به بيرون نگاه ميکرد گويي منتظر کسي بود. بالاخره پس از مدتي کسي را که به انتظار آمدنش نشسته بود آمد. پوريا با ديدن پارچه هاي
سياهي که خانه سارا را تزيين کرده بود زانو زد و اشک ريخت و گفت من بي فکر منتظر بودم که با من تماس بگيري و بگويي که تو هم ميترسي ولي هر چه قدر منتظر شدم تماس نگرفتي و هنگامي که با منزلتان تماس گرفتم خيلي دير شده بود و وقتي مادرت فرياد کشيد فهميدم که ما چقدر بچه گانه تصميم گرفتيم و سر را به حالت سجده خم کرد و گريه کنان گفت سارا تقصير من بود که تو رفتي و من ماندم .من رو ببخش...هنگامي که پوريا متوجه حظور کسي در کنارش شد سر را از زمين بر داشت و پدر سارا را ديد که با چشماني گود رفته و قرمز و با داشتن چاقويي در دست به او نگاه ميکند. قصد داشت فرار کند گويي پاهايش سست و بي حرکت و لبانش به هم قفل شده وچيزي نميتواند بگويد او متوجه چهره خسته پدر سارا شد و چشمهاي نافذ رنگينش ديگر برق گذشته را نداشت موهاي سياهي که سارا هميشه از زيبايي آنها سخن ميگفت به سپيدي گراييده بود. پدر سارا که نميدانست بايد خشمش را به پوريا نشان دهدو يا به عشق دخترش احترام بگذارد به لحظه انتقام که فرا رسيده بود فکر ميکرد و او بي توجه به ترس درون چشمان پوريا قصد داشت کاري که در اين مدت مي خواست انجام بدهد عملي کند که باز همان ندا به گوشش رسيد و حس کرد سارا در مقابلش حظور دارد نه پوريا.چاقو از دستش بر روي زمين افتاد لحظه اي سکوت بين آن دو رد و بدل شد و پدر دست در جيبش کرد و يک کاغذ به پوريا نشان داد و گفت بيا اين مال توست ميدانستم که يک روز مي آيي و تو با ماه ها تاخير بالاخره آمدي و با دستان لرزان خويش کاغذ را به سمت او گرفت و گفت من از سارا خواستم بين من و تو يکي را انتخاب کند ولي او گفته بود من هر دو شما را دوست دارم و تنها مرگ ميتواند مرا از شما دور کند و پوريا کاغذ راگرفت که در آن نوشته بود . "** ما دو پرنده کوچک عاشق هستيم که خود را از ديد صيادان بي رحم حفظ کرديم و آنگاه که خواستيم از شاخه هاي عشق و محبت لانه اي براي خويش بسازيم عقابهايي به سوي ما آمدند و از ترس اينکه يکي از ما را شکار کنند و ديگري به درد هجران فراق مبتلا شود ترجيح داديم هر دو خود را به باتلاقي برسانيم و در آن غرق شويم تا به دست صيادان نيفتيم چون با هم مردنمان براي ما زيباست **" پوريا کاغذ را به قلب خود نزديک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد وبه پدر سارا هنگامي که از او دور مي شد نگاهي انداخت گويي کمرش خم و گامهايش بي رمق شده بود و بعد نگاهي به پنجره اتاق سارا انداخت .همان پنجره اي که باعث آشنايي آن دو شده بود و روزهايي را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن مي گفتند و لحظاتي را که پوريا به انتظار ديدن سارا بي قراري مي کرد تا پنجره مقابل را باز کند و دستي تکان دهد و او نيز با لبخندي از شوق از او استقبال مي کرد و پوريا آرام آرام اشک مي ريخت و از آنجا دور مي شد و پدر و مادر سارا را در غم از دست دادن دختر دلبندشان تنها می گذاشت. من تا حالا هزاران باز اینو خوندم ولی هر باری که میخونم یه ناراحتی یه بغض گلومو میگره دلم میخواد داد بزنم و بگم نامردها بس دیگه این همه نامردی بسه!!!!!!!!!!!!!! چه قد دیگه باید قربانی بگیرید چه قد دیگه میخواهید ؟؟؟؟؟؟؟؟ چه قد دیگه باید ساراها مریم هااااااااا نرگس هاااااااااااااااااااااااااا فرهادهاااااااااااااااااااااااااااااااااااا................. قربانی شماها بشن مگه اینها' ماها فقط برای قربانی شدن و قربانی دادن به این دنیا امدیم مگه ماهااااااااااااااااااااااا برای چه مقصدی به این دنیا امدیم؟؟؟؟ وقتی به دنیا می اییم همه دور برمان میخندند و چند صباحی زندگی میکنم وبعد میریم ولی این بار دوربرمان گریه میکنن ولی شاید برای همه ما قسمت نباشد !!!!!!!!!!!!!!!! شاید موقعی که به دنیا می ایم بگویند چرا امدی؟؟؟/ و شاید وقتی مردیم کسی پیدا نشود که واسه چند لحظه ای برای ما گریه کند زندگی همین بوده و خواهد بود پس بهتر که قدر همدیگرو بدونیم چه بهتر..... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از قدیم گفتن با چه نگاهی به
زندگی بنگری همان طوری پیش خواهد رفت پس چه بهتر که زیبا باشیم زیبا بنگریم تا زیبایها سر راه مان سبز شود به امید زیبایها برای شما...................... |
|
RSS
|